محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

920

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

يزيد گفت : ويحك شما را آن باور كند كه بنى اميّه به كتاب خداى كار كنند با آنكه ايشان كرده اند به حرمين خداى عزّ و جلّ و ويران كردن كعبه و كشتن فرزندان و فرزندزادگان رسول عليه السّلام و سر عبد الله بن زبير برادر كردن ، و اين را كه مىگويم نه چنين است ، بارى پيشدستى كنيد بر ايشان ، چه بينيد ؟ گفتند : ما نبينيم با ايشان حرب كردن تا آنگاه كه آنچه پذيرفتند به ما بازدهند ، چنان كه مذهب خوارج بود . و مروان بن مهلَّب به بصره بود و خليفت يزيد بن مهلَّب بود و مردمان را بر حرب تحريض مىكرد و شتاب مىكرد به رفتن سوى برادرش و مردمان همى رفتند . و حسن بصرى رحمة الله عليه ايشان را منع همى كرد و مىگفت : اى مردمان ، به خانهء خويش بنشينيد و دست كوتاه كنيد از اين حرب و فتنه ، و از خداى عزّ و جلّ بترسيد و يك ديگر را مكشيد از بهر اين جهان فانى ، و طمع برداريد از چيزى كه جاويد نخواهد ماندن و اندر او خشنودى خداى تعالى نبود . و بدانيد كه هرگز هيچ فتنه نبود كه نه بيشتر مردمان آن فتنه شاعران و خطيبان و متكبران و سفيهان بوده اند ، و آن گاه كس نرست از ايشان مگر مجهولى نهانى و ناپارسايى معروف ، و هر كه از شما است گو به خانه بنشينيد و جنگ مطلبيد ، و خويشتن را باز داريد كه بزرگى و شرف يابيد و از جملهء سعيدان باشيد و مزدى عظيم يابيد ، و چون بدان جهان رويد چشم روشن باشيد و پاداش نيك يابيد ، و هر كس كه فتنه جويد بدبخت دو جهان بود . و خبر به مروان بن مهلَّب شد كه حسن بصرى چنين گفت . برخاست و خطبه كرد و مردمان را تحريض كرد بر جهاد ، پس گفت : اى مردمان ، شنيدم كه پيرى بيراه مرايى مردمان را بازدارد از يارى كردن ما ، و نام حسن نبرد ، و گفت : و الله كه اگر همسايهء او چوبى از سرايش بردارد كه خون از بينيش دويدن گيرد ، و آنگاه انكار كند بر ما و بر مردمان شهر . و الله كه اگر خاموش نشود تا خون خويشتن طلب كنيم كه از من آن بيند كه نخواهد . چون حسن را بگفتند ، گفت : و الله كه من نخواهم و كراهيت دارم از جهت او از خوارى . پس گروهى مردمان گفتند : اگر او